تبليغاتX
خـیـلی دلتــنـــگــــم

 

                          امشب در سکوتی مطلق در اتاقی متروک لابه لای کاغذ پاره های

                          کرولال دست خطی از تو یافتم کاغذی تا شده تزئین بخش اتاقم بود.

                          آن را باز کردم و دوباره خوادنم.در صدد برامدم بعد از مدتها

                           سکوت قلبم را به رقص دراورم و خطوط دفتر را سیاه کنم

                           تا شاید بتوانم نامه ایی برای تو بنویسم.

                          اکنون که من بیدار نشسته ام و تو به خواب ناز فرو رفته ایی

                          تا بتوانی خستگی روزانه ات را از تن بیرون کنی و به

                          دست فراموشی بسپاری چند سطر نامه برایت به ارمغان خواهم نوست.

                         ای جیرجیرکهای شب زنده داربه خدا سوگند شما را که سکوت کنید و

                         بگذارید تنها به ناله و وقان خویش ادامه دهم

                         و بگذارید تنها من در درون خوداشک بریزم و

                         تو ای ساعت دیواری از تو هم بیزارم.

                         از این همه تیک تاک های یک نواخت.تو چرا می نالی

                           تو که هر ساعت به رضای عشق خود خواهی رسید.

                          تو چرا نالانی...

                         هنگامی که رفت گیتارخاموش به دیوار تکیه داده بود.

                           انگار لال شده بود.

                           گل های داوودی پیر شدند و کله تاسشان گلدان را پوشاندند.

                          جز تیک تاک ساعتی سیاه که گلوی زمان را در هم میفشرد

                         همه چیز ارام و افسرده بود.

                         اپارتمان از دور تابلویی را نمایش میداد.......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 17:15 توسط *یه عاشق* |


 

تو را به جای تمام کسانی كه نشناخته‌ام

 دوست میدارم

 تو را به جای تمام روزگارانی كه نزيسته‌ام

 دوست میدارم

 برای خاطر عطر نان گرم و برفي كه آب مي‌شود

 وبرای خاطر نخستین گل‌ها

 برای خاطر حيواناتي پاك

 كه انسان نمي‌ترساندشان تو را به خاطر

 دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای

 تمام کسانی كه دوست نمي‌دارم

‌دوست می دارم چه كسي جز تو مرا نشانم

 مي‌دهد مني كه چنين كم خود را مي‌بينم

 بي‌تو چيزي نمي‌بينم جز برهوتي گسترده بين

 گذشته وامروزتمام آن مرگ‌ها را پشت سرگذاشتم

 روي كاه نتوانستم ديوار آينه‌ام را سوراخ كنم بايد

 زندگي را كلمه به كلمه مي‌آموختم همان‌طوركه

 از ياد مي‌بريم.

 تو را دوست می دارم براي دانايي‌ات كه

 دانايي‌ام نيست براي سلامتي دوستت دارم

 مقابل تمام آن چيزهاكه فقط وهم‌اند

براي قلب جاوداني كه صاحبش نيستم

 تو فكر مي‌كني ترديد هستي و چيزي جز یقین

 نيستي تو خورشيد بزرگي كه بر سرم بالا

 مي‌آيد آن هنگام كه به خود يقين دارم که

دوســـــــــتــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم.

دوســـتــــت دارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:23 توسط *یه عاشق* |


بی وفایی رو تو برام معنی کردی....

بهم ثابت کردی تو این دوره وزمونه

هرکی گفت تا اخر باهاتم دورغ میگه ...

هرکی گفت هواتو دارم دروغ میگه ....

خوبه ....حداقل اگه تا قبل ازاین شک داشتم

ولی حالا مطمئنم که این دنیا حتی یه ذره مردونگی توش نیست.

مطمئنم همش شعار بودی ....

نمیدونم چرا من فکر کردم دارم راهمو درست میرم ...

نمیدونم چرا فکرکردم باهام صادقی ....

نمیدونم چرا فکرکردم تو از اونایی نیستی که نیمه راه ولم کنی.

فکرم اشتباه بود ...اشتباه محض ....

کاش میشد یه جوری تلافی کنم ....

کاش منم مثل همه ادمای دورو برم بی وفایی روبلد بودم .

کاش منم همه چیزو زیر پا میذاشتم ....

کاش منم میشدم مثل توانگار نه انگار که چیزی بود

انگار نه انگار که ...امانه .....باید ازت ممنون باشم ...

واسه اینکه شکمو به یقین رسوندی ....

بابت همه چیز ممنون ...حتی وفایی رو که نداشتی

بهم ثابت شد که هیچ کس لیاقت اشکای تو را ندارد و

کــســی کـه چـنین ارزشی رادارد باعث ریختن اشک تو نمـیشــود.


 دلتنگم و تنها

به اندازه ي تنهايي پرنده اي در برف....

به اندازه بال هاي كلاغ هاي واژگون....

بــه انـدازه ي درخت هـايي كــه رد هـيچ يــادگـاري بر خويـش نـدارنـد.....

و هيچ گاه كسي به آن ها تكيه نزده است.....

و هيچ وقت كسي زسر سايه ي آنها آواز نخوانده است...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:24 توسط *یه عاشق* |


دلم برات تنگ شده,اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم...

به فاصله ها فكر نميكنم ميدوني چرا؟ آخه جاي نگاهت رو نگاهم مونده...

هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....

رد احساست روي دلم جا مونده , ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم....

چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......

حالا چطور بگم تنهام؟چطور بگم تو نيستي؟چطور بگم با من نيستي؟

آره! خودت ميدوني.......ميدوني كه هميشه با مني.........

ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....

آخه......تو،توي قلب مني......آره!تو قلب من.......

براي همينه كه هميشه با منی.براي همينه كه 

 حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي.......

براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم.....

آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم.

ديگه نميتونم تحمل كنم دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم.

دستامو كه بو ميكنم مست ميشم.....مست ازعطرت.

صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.

به عشق و به تو.....آره.....به تو.........

اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه.......

اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....

اونوقت ديگه تنها نيستم............

حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم....

به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست

پر از ياد عشقه..... پر از اشكهاي گرم عاشقونه ..........

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:6 توسط *یه عاشق* |


می نویسم تا بدونی که شکستم که بریدم

 که دیگه بعد سکوتم که دیگه بعد وداعت

  من کسی رو دل نبستم می نویسم که بدونم

 

که چی کردم،چی نکردم،که چی گفتم ،چی نگفتم

 

که کجا با تو و بی تو من دلتنگ می مردم

 

می نوسم که بدونی که چی کردی، چی کشیدم

 

که چی گفتی ،چی شنیدم که چی بودی، که چی دیدم

 

من ساده ،توی رنگی رو چه یگرنگ می دیدم

 

وقتی که دل رو امونت دست نا امن تو دادم که گرفتی

 

که شکستی که ندیدی که گذشتی

 

منم هر لحظه ی با تو همه دنیامو می باختم

 

می نویسم که بدونم که چقدر دنیا بخیله

 

که چقدر چشاش حسوده که همه هستی و نیستیش

 

------------------شعر فکرای کبوده------------------

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:57 توسط *یه عاشق* |


 

 چقدر سخته  تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش

 يـه زخـم هــميشـگي رو به قـلـبـت هـديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز

 كينه و نفرت شي حس كني هنوزم دوستش داري !!!

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار

 غرورش همه ي وجودت له شده !!!

چقدر سخته  تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش

هيچي نتوني بگي !!!

چقدر سخته  وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه

اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوستش داري !!!

و چقدر سخته ... گل آرزوهات رو تو باغ ديگري ببيني !!!

---------کاش می دونستی که چه سخت بود -----------

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:9 توسط *یه عاشق* |